آزادی و مسئولیت: دو بالِ روح

نوشته‌ای ژرف که روزی در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک گذاشت، آینه‌ای باشکوه در برابر یکی از ژرف‌ترین معماهای سرشتِ انسان می‌گیرد. تعادلِ آزادی و مسئولیت — کهن‌ترین آزمونی که روح با آن روبه‌رو می‌شود — درست در قلبِ این معما ایستاده است.

پیش از آنکه تحلیلِ معنویِ خود را آغاز کنیم، خلاصه‌کردنِ مشاهدهٔ چشمگیرِ جوجه‌لواوغلو برای روشن‌شدنِ بستر و زمینه حیاتی است. او می‌گوید که در زندگیِ انسان، مفهومِ «مسئولیت» و «آزادی» با پیوندی ناگسستنی به یکدیگر می‌چسبند، و آنگاه که این تعادل از دست برود، دو تیپِ ناسالمِ انسانی پدید می‌آید:

انسانِ «به‌ظاهر آزاد» که حسِ مسئولیتش هرگز رشد نکرده است: کسی که خواسته‌های خود را تحمیل می‌کند، زندگیِ بی‌پاسخگویی را با آزادی اشتباه می‌گیرد، و در ترافیک، در زناشویی و در جامعه تنها منفعتِ خویش را می‌پاید — شخصیتی خودخواه و سلطه‌جو که حقوقِ دیگران را زیرِ پا می‌گذارد.

انسانِ «به‌ظاهر مسئول» که حسِ آزادی‌اش هرگز رشد نکرده است: کسی که می‌پندارد برای خشنودکردنِ همه به جهان فرستاده شده است، که شهامتِ مطالبهٔ خوشبختیِ خود را ندارد، که می‌کوشد با روان‌شناسیِ یک «بندهٔ زبون» رضایتِ همسر و خانواده و اطرافیان را به دست آورد، و که حتی هنگامِ زخم‌خوردنِ کرامتش نیز نمی‌تواند مرزی بکشد — شخصیتِ قربانی.

آنچه جوجه‌لواوغلو با چنین دقتِ روان‌شناختی و جامعه‌شناختی توصیف می‌کند، در حقیقت روشن‌ترین بازتابِ روزمرهٔ حقیقت‌های جهان‌شمولی است که آموزه‌های باطنی و نوـمعنوی هزاران سال کوشیده‌اند به انسانِ در حالِ بیداری منتقل کنند. سخت‌ترین آزمون در مدرسهٔ زمین آن است که آدمی اضدادِ درونی را به تعادل برساند و بدین‌سان راهِ میانه — یعنی حقیقت — را بیابد. و آنگاه که این تعادل بشکند، آنچه همواره در برابرمان قد می‌کشد، آزادی‌های کاذب و مسئولیت‌های کاذب است.

اکنون بیایید این دو مدلِ متضادِ انسانی را در چارچوبِ اصولِ وجودی و قوانینِ کیهانیِ خود ژرف تحلیل کنیم.

آزادیِ بی‌مسئولیت: اسارتِ نفْس و «انسان-ماشین»

نخستین تیپِ انسانی که جوجه‌لواوغلو توصیف می‌کند، همان انسانِ سلطه‌جوست که می‌خواهد بی‌آنکه به کسی پاسخگو باشد هرچه دلش خواست انجام دهد، که همهٔ قواعد را نادیده می‌گیرد و این را با «آزادی» اشتباه می‌گیرد. او از بیرون هیچ قاعده و مرزی نمی‌شناسد و چون هرچه بخواهد می‌کند، خود را کاملاً آزاد می‌پندارد. اما از منظرِ معنوی، این انسان یکی از اسیرترین و بنده‌ترین موجوداتِ کیهان است.

چنان‌که اوسپنسکی در روان‌شناسیِ تکاملِ ممکنِ انسان (The Psychology of Man’s Possible Evolution) با چنان تأکیدِ درخشانی خاطرنشان می‌کند، انسانِ عادی در حالتِ خواب در واقع نمی‌تواند به ارادهٔ خویش حرکت کند؛ او ماشینی پیچیده است که یکسره با تأثیراتِ بیرونی به حرکت درمی‌آید. این انسانِ سلطه‌جو در حالی که باور دارد کنش‌هایش را با ارادهٔ آزادِ خود برمی‌گزیند، در حقیقت همچون عروسکی است که با نخ‌های نامرئیِ تجربه‌های گذشته، محرک‌های بیرونی و هیجانِ آنی به جنبش درمی‌آید. دشنامِ خشماگینِ او هنگامی که کسی در ترافیک نگاهی ناروا به او می‌اندازد، یا خیانتِ خودخواهانه‌اش به همسر، انتخابی آزاد نیست، بلکه واکنشی کاملاً خودکار و مکانیکی است که همان دم که دکمه‌های بدویِ او فشرده می‌شود شلیک می‌کند.

آزادیِ حقیقی به معنای انجامِ هر آنچه به ذهن می‌رسد نیست؛ برعکس، آن حالت همانا زندانی‌شدنِ موجود در رانه‌های نخستینِ خویش است — در نفْسِ خامِ خود. چنان‌که دکتر بدری روحسلمان در مقدرات و اقتضائات (Mukadderat ve İcabat — سرنوشت و لوازمِ آن) با دقتِ بسیار می‌پروراند، از آنجا که انسان‌ها با کردار و کنش‌های خود سرنوشتِ خویش را رقم می‌زنند، هر کس ناگزیر در برابرِ همهٔ کنش‌ها و رفتارهایش مسئول است. آزادیِ حقیقی نه از آنِ نفْس، بلکه از آنِ وجدان است. انسانِ خودخواهی که می‌پندارد بی‌پاسخگویی زندگی می‌کند، در حقیقت تنها به خواهش‌های خامِ خود خدمت می‌کند و به حکمِ اصلِ علّیتِ کیهانی، دیر یا زود به سوی برداشتِ تلخِ هر بذرِ خودخواهانه‌ای که در وجودِ خود کاشته است رانده می‌شود.

برای مثال: راننده‌ای را در نظر بگیرید که خودرویی اسپرتِ بی‌اندازه نیرومند (آزادی) در اختیار دارد، اما هیچ از قواعدِ ترافیک یا اخلاقِ رانندگی (مسئولیت) نمی‌داند. او می‌پندارد که لایی‌کشیدن در بزرگراه با سرعتِ ۲۰۰ کیلومتر در ساعت «آزادی» است. اما کوچک‌ترین نقصِ مکانیکی، یا همین بی‌اعتناییِ خام به حقوقِ دیگران، به‌زودی او را به تصادفی هولناک می‌کشاند. آزادیِ حقیقی توانِ رساندنِ آن خودروی نیرومند به مقصد است، به‌سلامت و با حسِ مسئولیتِ بی‌نقص — یعنی با وجدان — که حقوقِ همگان را نیز پاس می‌دارد.

مسئولیتِ بی‌آزادی: «شخصیتِ کاذب» و «وجدانِ اکتسابی»

دومین تیپِ انسانی که جوجه‌لواوغلو به آن اشاره می‌کند، همان «بندهٔ زبونِ» بیش‌ازحد رام است که چنان رفتار می‌کند که گویی برای خشنودکردنِ همه به جهان آمده است، که حتی هنگامِ زخم‌خوردنِ کرامتش نمی‌تواند مرزی بکشد، و که نمی‌تواند حقِ مطالبهٔ خوشبختیِ خویش را به خود ارزانی دارد. جامعه اغلب این انسانِ خودـنادیده‌گیرنده را از بیرون چنین می‌ستاید: «چه ازخودگذشته، چه فرشته‌خو، چه سرشار از مسئولیت.» اما حکمتِ باطنی این حالت را نه فضیلتی معنوی، بلکه حالتی عمیقاً خطرناک از «خوابِ درونی» و کذب تشخیص می‌دهد.

موریس نیکول در اثرِ سترگِ خود، تفسیرهای روان‌شناختی بر آموزه‌های گورجیف و اوسپنسکی (Psychological Commentaries on the Teaching of Gurdjieff and Ouspensky)، این حالتِ ناسالم را با نهایتِ ظرافت از رهگذرِ مفاهیمِ «وجدانِ اکتسابی» (وجدانِ کاذب) و «شخصیتِ کاذب» بررسی می‌کند. وجدانِ اکتسابی، به روایتِ او، برنامه‌ای مصنوعی است که خانواده، محیط، سنت‌ها و ترس‌ها از بیرون در انسان بارگذاری می‌کنند. این انسانِ رام و بیش‌ازحد سازگار، نه از سرِ شفقتی راستین و آگاهانه، بلکه از سرِ ترس در برابرِ همه سر فرود می‌آورد — ترس از طردشدن، از دوست‌داشته‌نشدن، از داغِ «بد» خوردن، از ازدست‌دادنِ جایگاهِ اجتماعی. او به‌سببِ نیازِ عمیق به تأییدی که در درون حمل می‌کند، نقابِ «آدمِ خوب» را به چهره می‌زند.

مسئولیتی که چنین کسی می‌پندارد بر دوش دارد، حسِ وظیفهٔ راستینی نیست که از جوهرِ روح بجوشد. چنان‌که ارگون آریکدال در اثرِ روشنگرِ خود خودشناسی (Kendini Bilmek — دانستنِ خویشتن) شرح می‌دهد، بدونِ اراده‌ای راستین که از آگاهی بتابد و بر مدارِ فردیت حکم راند، نمی‌توان از آزادیِ انسان سخن گفت. آن «آری»‌یی که از ذهنی برمی‌آید که فاقدِ آزادی، اراده و شهامتِ «نه» گفتن است — ذهنی که تنها برای پرهیز از کشمکش خاموش می‌ماند — برای تکاملِ معنوی هیچ ارزشی ندارد. اگر انسان نتواند مرزهای خود را پاس دارد و نتواند آن نیروی خداداد را در گفتنِ «من نیز در این جهان هستم» نشان دهد، آنگاه آنچه مسئولیت می‌نامدش تنها تسلیمی مکانیکی است، گونه‌ای بندگی.

از دلِ زندگی: بازیگرِ صحنه‌ای را در نظر بگیرید که در سراسرِ عمر تنها متن‌هایی را بازی می‌کند که دیگران نوشته‌اند. او نقشی را که به او سپرده‌اند — «قربانیِ رنجور اما همواره تسلیم» — چنان ژرف درونی کرده که حتی پس از پایانِ نمایش، در خانه و زندگیِ خصوصیِ خویش نیز به بازی‌کردنِ آن ادامه می‌دهد. او هویتِ حقیقیِ خود، آنچه دوست می‌دارد و آنچه دوست نمی‌دارد را از یاد برده است. بیداریِ معنوی همانا برداشتنِ این نقابِ کاذب (شخصیتِ کاذب) و بدل‌شدن به کارگردانِ آزادـاِرادهٔ متنِ زندگیِ خویش است.

آزادیِ وجودیِ انتخاب و مسئولیتِ دانستن

کلیدِ رهایی از این عدم‌تعادل‌های سترگِ آگاهیِ انسانی چیست؟ پاسخ در قوانینِ جهان‌شمولِ وجودیِ ما نهفته است. با گشت‌وگذار در سطرهای اصولِ وجودی (Varlıksal İlkeler) اثرِ ارگون آریکدال، به قاعده‌ای عظیم برمی‌خوریم: هر موجودی «آزادیِ انتخابِ» بی‌کرانی داراست. آفریدگار یگانه است، و همهٔ موجوداتی که او آفریده در اصولی که در جوهرِ خود حمل می‌کنند برابرند؛ و درست همین اصلِ برابری است که به موجودات آزادیِ انتخابِ بی‌حدومرزی می‌بخشد. در کیهان هیچ موجودی در مسیرِ تکامل با ارادهٔ دلبخواهیِ نظامی بیرونی و اجبارگر پیش نمی‌رود، بلکه یکسره با ارادهٔ خود و انتخابِ خود گام برمی‌دارد.

با این‌همه، آزادی به معنای «بی‌قانونی و آشوب» در کیهان نیست؛ این آزادی بر رویِ دیگرِ سکه مکمّلی بس دقیق دارد. اصلِ خطاناپذیرِ کیهانی‌ای که آریکدال در همان اثرِ نادر بر آن پای می‌فشارد این است: «موجود در برابرِ آنچه می‌داند مسئول است.» کیهان میدانِ سترگی از خدمت و وظیفه است که هر موجودی در آن، به فراخورِ فهمِ خویش و به اندازهٔ آنچه می‌داند، با پذیرشِ مسئولیت مشارکت می‌کند.

هرچه سطحِ آگاهی، فهم و دانشِ انسان بالاتر رود، مسئولیتِ وجودیِ او نیز به همان اندازه فزونی می‌گیرد. آزادی همانا به‌کاربردنِ اراده‌ای نورانی است که هماهنگیِ کل را برنمی‌آشوبد — اراده‌ای که از هوس‌های خودخواهانه و نفْس‌مدار فراتر می‌رود و حقوقِ دیگران را نیز پاس می‌دارد. برای خطاهایی که آگاهانه مرتکب می‌شویم، برای تجاوزِ ستمگرانه به قلمروِ دیگری، انسان تنها در برابرِ خود و قوانینِ الهی پاسخگوست. آن‌که می‌داند از رویِ عمد خطا نمی‌کند؛ و اگر انتخاب‌های ما به ستمی آگاهانه بدل شوند، قوانینِ جبرِ کیهانی (علت و معلول) ما را با آزادیِ خویش تنها می‌گذارند و محکوم می‌کنند تا برداشتِ آنچه کاشته‌ایم را به سنگین‌ترین شکل درو کنیم.

نقطهٔ تعادل: بیداریِ «وجدانِ حقیقی»

این آونگِ ناسالم که میانِ ستمگرِ بی‌مسئولیت و بندهٔ بی‌آزادی نوسان می‌کند، تنها هنگامی در درونِ انسان به تعادلِ کامل می‌رسد که یک نیرو بیدار شود: وجدانِ حقیقی.

دکتر بدری روحسلمان در مجموعهٔ سترگِ آموزه‌های خود، نظامِ الهی و کائنات (İlâhi Nizam ve Kâinat — نظمِ الهی و کیهان)، آنجا که ساختارِ وجدان را می‌کاود، به‌روشنی بیان می‌کند که این سازوکار دوگانه‌ای دوقطبی است که موجود را برای تکامل آماده می‌سازد. در قطبِ فرودینِ این دوگانگی «خودخواهی» (منیّت، ستمگری، یا بندگیِ ترس‌بنیاد) ایستاده است که رشد را کند می‌کند؛ و در قطبِ فرازینِ آن «وظیفه» (توجه به دیگران، هماهنگیِ کیهانی) قرار دارد که موجود را به آگاهیِ برتر خواهد رساند. انسان در سراسرِ زندگیِ زمینی میانِ این دو قطب کشاکشی بی‌امان دارد و می‌کوشد تعادلی بیابد.

اگر انسان اسیرِ قطبِ خودخواهانهٔ وجدانِ خویش شود، به همان «ستمگرِ زیرِپاگذارندهٔ حقوق» بدل می‌شود که جوجه‌لواوغلو توصیف می‌کند. و اگر از به‌کاربردنِ ارادهٔ آزادِ خود بترسد و برای کسبِ تأییدِ دیگران به ازخودگذشتگی‌ای کاذب پناه برد، باز هم در سطوحِ فرودینِ سازوکارِ وجدان غرق می‌شود. اما آنگاه که انسان صدای وجدانِ حقیقی را می‌شنود، آن تعادلِ بزرگ زاده می‌شود. انسانی که وجدانِ حقیقی‌اش بیدار شده، نه از رویِ ترس‌های جامعه یا شخصیتِ کاذبِ خویش، بلکه از رویِ «عشق به وظیفه»‌ای که از ژرفای روحِ خودش برمی‌خیزد کنش می‌کند.

چنین انسانی البته فداکاری می‌کند و به همسر، فرزند و جامعهٔ خود خدمت می‌کند؛ اما این کار را نه با خُردشدن، نه با محوکردنِ خویش، و نه در انتظارِ تأییدی کاذب انجام می‌دهد — بلکه آزادانه و شادمانه، زیرا سرشتِ عشقِ کیهانی همانا «بخشیدن» است. (این همان آزادیِ حقیقی است.) به همین‌سان، این انسان به هیچ‌کس اجازه نمی‌دهد کرامت یا مرزهای هستیِ او را زیرِ پا نهد. آنجا که لازم باشد، توانِ گفتنِ «نه» را نشان می‌دهد — بی‌آنکه کسی را بیازارد، اما با ایستادگی‌ای شریف و استوار. (و این همان مسئولیتِ حقیقی است.)

در این نقطه، دو بندبازِ چیره‌دست را تصور کنید. یکی هر حرکت را بر رویِ بند به‌تنهایی انجام می‌دهد اما هرگز تعادلِ همراهِ خود را در نظر نمی‌گیرد؛ سرانجام هر دو فرومی‌افتند (آزادیِ بی‌مسئولیت). دیگری چنان از افتادنِ همراهش هراسان است که لرزان در جای خود خشک می‌شود و یک قدم هم نمی‌تواند بردارد (مسئولیتِ بی‌آزادیِ ترس‌آلود). اما بندبازانِ آرمانی آنانند که با در نظر گرفتنِ بادِ بر رویِ بند، نیروی خود و وزنِ همراهشان (مسئولیت) به‌سلامت به آن سوی می‌رسند — و در همان حال با شهامت و شادیِ یک قو بر رویِ بند می‌رقصند (آزادی).

نتیجه: دو بالِ تکامل

آزادی و مسئولیت دو بالِ سالم‌اند که ما را از پندارها، خودخواهی‌ها و رفتارهای مکانیکیِ جهانِ خامِ مادی برمی‌کشند و به سطحی راستین و نورانی از «آگاهی» می‌رسانند. آنگاه که یکی از این دو بال کم باشد یا شکسته، روح نمی‌تواند پرواز کند؛ تنها بر بادهای زندگی دستخوش می‌شود و بی‌پایان در درونِ خویش رنج می‌کشد.

درمانِ این زخم‌های روانی که جوجه‌لواوغلو با بصیرتی بی‌همتا به آن‌ها اشاره کرد، تنها از رهگذرِ کنشِ «خودشناسی» ممکن است — همان کنشی که در سراسرِ آثارِ دکتر بدری روحسلمان و ارگون آریکدال هم‌آوا بر آن تأکید شده است. باید نقابِ ستمگرِ لوسِ درونِ خویش، یا آن شخصیتِ کاذبِ زبونی را که همواره می‌کوشد همه را خشنود کند، فروبیفکنیم. در آن نقطهٔ بی‌نقصِ تعادل — آنجا که با حقیقتِ خویش روبه‌رو می‌شویم، آنجا که حقِ هر کس را چون حقِ خود پاس می‌داریم، و آنجا که هستیِ خود را نیز ارج می‌نهیم — هر یک از ما هم مسافری آزاد و هم بنده‌ای مسئول در این قلمروِ بی‌کران خواهیم شد.

منابع

  • Cüceloğlu, Doğan. پستِ اینستاگرام (@dogancucelogluofficial)، «مسئولیت و آزادی».
  • Nicoll, Maurice. Psychological Commentaries on the Teaching of Gurdjieff and Ouspensky (تفسیرهای روان‌شناختی بر آموزه‌های گورجیف و اوسپنسکی).
  • Ouspensky, P. D. The Psychology of Man’s Possible Evolution (روان‌شناسیِ تکاملِ ممکنِ انسان).
  • Ruhselman, Dr. Bedri. İlâhi Nizam ve Kâinat (نظامِ الهی و کائنات).
  • Ruhselman, Dr. Bedri. Mukadderat ve İcabat (مقدرات و اقتضائات).
  • Arıkdal, Ergün. Kendini Bilmek (خودشناسی).
  • Arıkdal, Ergün. Varlıksal İlkeler (اصولِ وجودی).